خرید بک لینک
یادم نمیاد کی پست گذاشتم... به هر حال سلام.... خوبین؟؟؟؟ خوشیییین؟؟؟؟ منم خوبم .۲ماه بود تدریس شیرینی و اشپزی داشتم....خداروشکر خیلی عالی پیش رفت و الان مشغول درس خوندنم. خداروشکر... باید عالی باشم.عالی بخونم تا امسال به ارزوم برسم. البته به امید خدا و توکل بهش شروع کردم. دوستان یه پیشنهاد کار شده ب

برچسب: نویسنده: سارا مهدوی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 20:33

دومین سال کنکورم بود که دوستم دانشگاه ازاد پرستاری زد و رفت..اما من همچنان گیج و منگ و بدوون هدف زندگی میکردم.... یادم میاد اونموقع میگفت اگه من پرستاری قبول نشم میمیرم... تمام ارزو ها و خواسته هاشو تو پرستاری می دید و درحد خودشم تلاش کرد و خداروشکر رسید... بخدا من اصلا بهش حسادت نمیکردم..چون سال قب

برچسب: نویسنده: سارا مهدوی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 3:06

دکتر افشار میگه ترمز بریده بخونید...

خوش بحال کسایی که ترمز بریده میخونن...


انشالله منم موفق میشم و اون رتبه مورد نظرمو میارم...

اما باید تلاشمو خیلی بیشتر از این کنم...

اما شدنیه...

یاعلی

برچسب: نویسنده: سارا مهدوی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 4:12

یعنی میشه همه چیزهایی که میخوام اتفاق بیوفته؟؟؟؟


+برنامه م رو دارم اجرا میکنم...

اما باید بیشتر تلاش کنم.خیلی بیشتر.


برچسب: نویسنده: سارا مهدوی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 4:12

من و فاطمه 1.5 سالی هست که باهمیم و صبح تا شب در ارتباط باهم... تا حالا هیچوقت بهش دروغ نگفتم و صادقانه با هم حرف زدیم.منکه باهاش اینطور بودم. چند وقت پیش(فکر کنم 2.3 ماه پیش بود) چندتا براش عکس فرستادم که یکیش کار خودم نبود اما بقیه ش کار خودم بود. من اون عکس هارو براش فرستادم تا ببینه(اخه گشنه ش بود.) خخخخخخخخخخ بیشتر اون عکس هارو فرستادم تا اذیتش کنم. : ( فاططمه ازم پرسید کار خودته؟؟؟؟ با اینکه یکیش کار خودم نبود گفتم کار خودمه.... نمیدونم چرا بهش دروغ گفتم؟؟؟اون هزاران بار کار منو دیده.نیازی نبود دروغ بگم. از همون شب شرمنده فاطمه ام کهه بهش دروغ گفتم و بعد اون چندین بار خواستم بهش بگم اما جرات نکردم.... ترسیدم فکر کنه همیشه بهش دروغ میگم... الان عذاب وجدان دارم... خدا کنه منو ببخشه.... هی....

برچسب: نویسنده: سارا مهدوی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 4:12

به شدت مریض شدم.فکر کنم روز 22 ساعت خوابیدم از بدن درد...

: (

برچسب: نویسنده: سارا مهدوی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 4:12

واقعا داش باشووااااااااااااااااااااااااااااااااا من : ( همه مردم درحال تلاش کردن و دوییدن هستن...من نشستم و دارم ارزو میکنم. واقعا خاک برسرم.... اه ... چندروز پیش خانوم و اقای همسایمون اومده بودن حال و احوال پرسی...شوهرش بازنشسته فوریت های پزشکیه.... اومده بودن از من دفترچه ثبت نام کنکور بگیرن تا کنکور ثبت نام کنه... اقا پزشکی هم میخوان و بهشم میرسه مطمعنم.... وقتی شنیدم خودم یاسمین خاک برسرت.... واقعا از خودم شرمنده شدم.... امروز هم یکی از فامیلای درجه 1 که امسال طرح پرستاریش تمام میشه و 33 سالشه زنگ زده و زمانش رو میپرسه و پزشکی هم میخواد ...و چندین ماهم هست میخونه.... یعنی به معنای واقعی خاک برسرم....: ( مادر گرامی هم فرمودن امسال اخرین ساله کنکورته... تابستون کتابارو اتیش میزنم. هر گلی زدی به سر خودت زدی... یا ازدواج یا درس هر رشته ای یا پزشکی...حالا خودت انتخاب کن. هرچقدر فکر میکنم نمیتونم یه رشته دیگه ای رو قبول کنم ..پس باید ترمز بریده بخخونم...دوستان لطفا کمکم کنید و راهنماییم کنید. من رفتم یه نیمرو بخورم و شروع کنم به خوندن ... تصمیم دارم 1 بخوابم و 7 بیدار بشم 1 ظهر ت

برچسب: نویسنده: سارا مهدوی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 4:12

میخوام این 2 روز رو تلاش کنم تا خاص باشم....

نتیجه رو حتما اعلام میکنم.

: )

برچسب: نویسنده: سارا مهدوی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 4:12

می خوام امشب رو متفاوت باشم و متفاوت بخونم.... انشالله که بتونم.... به قول این فرنگیا ولنتاینتونم مبارک...ما که کسیو نداشتییم بهش تبریک بگیم.....البته یه عشق گم شده داشتیم که ترسیدیم تبریک بگیم.... اما به یادش اینو درستیدیم..... بقیه کوکیا اموزش بودن اما این یکی به عشق عشقم درست کردم...

برچسب: نویسنده: سارا مهدوی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 4:12

می خوام عالی تلاش کنم.

کوچولو کوچولو اما عالی....

انشالله این سری به پزشکیی میرسم...

: )

برچسب: نویسنده: سارا مهدوی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 4:12

فردا ساعت 8 و 8 دقیقه تولد 22 سالگیمه....
اوووووف خداجونم.
ارزو میکنم که امسال پزشکی قبول شم و یه کار توپ با درامد خوب برای خودم دست و پاکنم : )
دوست دارم مستقل باشم و روی پای خودم وایستم

برچسب: نویسنده: سارا مهدوی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 4:12

امروز وقتی چشمامو باز کردم انگار از خواب سیر شده بودم و پیام تبریک همراه اول رو هم دیدم واقعا حس خوبی داشت روز تولدم..... یادم میاد پارسال روز تولدم بابام اینقدر بد مریض بود که خون گریه میکردیم. خداجون شکرت که امسال دور هم خوبیمو حالمون خوبه... : ) چون بعد از ظهر کلاس اموزش دسر دارم و مطمعنن خیلی خسته میشم.تدارک تولد ندیدم. خنده داره خودم بلد باشمو هیچ کاری نکرده باشم... انشالله تا اخرماه یه تلود کوچولو میگیرم...انشالله... *خیلی جالبه امروز تولد منه فردا تولد سایه ست پس فردا تولد ارامه 14 ام تولد سحر جونیه... : ) چچقدر دلم میخواد عشقم کنارم بود یا فقط یه تبریک میگفت...دلم براش خیلی تنگ شده...

برچسب: نویسنده: سارا مهدوی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 4:12

صفحه بندی